کامیلو خرس شجاع


قصه مخصوص کودک_ مهارتهای زندگی_ مقابله با قلدر


در روزگاران خیلی دور در جنگلی بزرگ و پر درخت خرسی به همراه مادرش در غاری زندگی می کرد. اسم این خرس کامیلو بود.کامیلو باهوش ، شیطون وسرشار از هیجان بود و مدام در جنگل برای پیدا کردن جواب سوالهایش به این طرف و آن طرف می رفت.کامیلو از کمک کردن به دیگران هیچ ترسی نداشت به همین خاطر  حیوانات جنگل به او لقب خرس شجاع را داده بودند.هر وقت برای حیوانات مشکلی پیش می آمد به سراغ کامیلو می آمدند و از او کمک می خواستند ،کامیلو هم هر کمکی که از دستش بر می آمد برای آنها  انجام می داد.در همان روزهایی که کامیلو به فکر دوستانش بود، خرسی دیگر هم در جنگل زندگی می کرد که همیشه با آنها دشمنی داشت واز آزار و اذیتشان لذت می برد. اسم این خرس پاوانان بود.هر روز که می گذشت آزار و اذیت های این خرس بدجنس بیشتر می شد به طوری که تمام حیوانهای جنگل به تنگ آمده بودند.آنها از ترس تمام غذاهای خود را پنهان می کردندتا به دست پاوانان نیفتد ولی این کارها ثمری نداشت چون پاوانان با تهدید و زور تمام مواد غذایی آنها را مال خود میکرد و هر حیوانی که با او مخالفت می کرد, می مرد و یا به شدّت زخمی می شد.روزی حیوانهای جنگل که دیگر از کارهای این خرس زور گو و بی رحم خسته شده بودند به سراغ کامیلو رفتند و از کامیلو در خواست کمک کردند.


در غاری که کامیلو و مادرش زندگی می کردند هیاهویی به پا بود هر کَس چیزی می گفت و یا شکایتی می کرد.ناگهان کامیلو با صدایی بلند همه را به آرامش دعوت کرد.کامیلو گفت: دوستان عزیزم من همه چیز را می دانم ولی با این سرو صداها نمی توان کاری کرد ما باید تمام نیروی خودمان را جمع کنیم تا بتوانیم چاره ای خوب بیاندیشیم و برای همیشه از شرّ پاوانان خلاص شویم.حیوانات یک صدا هورایی کشیدند و تمام صحبت های کامیلو را تآیید کردند.

در میان حیوانات روباه پیری به اسم راشن زندگی می کرد.راشن پیرترین وباهوش ترین حیوان جنگل بود و همیشه به کامیلو برای حلّ مشکلاتش کمک می کرد.راشن چند سال پیش خانواده ی خود را به خاطر جنگیدن با پاوانان از دست داده بود به همین خاطر کینه ای شدید نسبت به این حیوان زور گو داشت و می خواست هر طور که شده از او انتقام بگیرد به همین دلیل فرصت را غنیمت شمرد و به کامیلو گفت :من برای از بین بردن پاوانان تمام تلاشم را می کنم.                                                                                                                                                                                                                             از آن روز به بعد کار کامیلو و راشن فکر کردن و نقشه کشیدن بود.آنها به تمام راههایی که می شد با آن پاوانان را کشت فکر می کردند و می خواستند در نهایت به راهی برسند که کمترین خطر را داشته باشد.تا اینکه سر انجام بر روی یک نقشه با هم به توافق رسیدند.آنها تصمیم گرفتند که خیلی زود نقشه ی خود را عملی کنند.

آن دو میخواستند تا پاوانانِ بد جنس را در دره ای که در آن رود خروشانی جریان داشت غرق کنند ولی برای انجام این کار می بایست اول پاوانان را به نزدیکیه آنجا میکشاندند به همین خاطر در جنگل شایعه کردند که گروهی از حیوانات برای خلاصی ازدست پاوانان می خواهند فرار کنندو همراهشان مقدار زیادی غذا دارندوبه سمت دره ی خروشان می روند.

.همین خبر کافی بود تا پاوانانِ زور گو و طماع برای به دست آوردن آن همه غذا با پای خود به سمت دره ی خروشان برود.  فقط احتیاج بود تا پاوانان به آنجا برسد بقیه کار را کامیلو و راشن انجام داده بودند.آنها از قبل کناره های دره را با خزه های لیز و خیس پوشانده بودند.

تعدادی دیگر از حیوانات نیز در آنجا تجمع کرده بودند تا وقتی پاوانان به آنجا می رسد صدای همهمه ی آنها را بشنود و پی به نقشه نبرد.همه چیز برای خلاص شدن از دست آن خرس بی رحم آماده بود.راشن و کامیلو خیلی هیجان زده بودند.

سنجابِ زبرو زرنگ از بالای درختان برای کامیلو خبر می آور دو هر لحظه به آنها می گفت که در جنگل چه اتفاقی در حال رخ دادن است.تا اینکه خبرِ مهمی دادو گفت:پاوانان غرّش کنان در حال نزدیک شدن به دره ی خروشان است.تمام حیواناتی که برای کمک آمده بودند از ترس به خود می لرزیدند.تنها حیواناتی که آرامش داشتند کامیلو و راشن بودند که خیلی سریع خود را در غاری نزدیک درّه پنهان کردند تا پاوانان آنها را نبیند.پاوانان وقتی به نزدیکی دره رسید کمی مکث کرد ولی وقتی صدای حیوانات را شنید به راه خود ادامه داد و به سمت حیوانات رفت وبرای اینکه بیشتر آنها را از خود بترساند دهانش را باز می کرد و با غرش دندانهایش را نشان می داد. حیوانات با نزدیک شدن پاوانان پراکنده می شدند.این کاری بود که کامیلو از آنها خواسته بود تا آسیب نبینند.حالا دیگر پاوانان به کناره های دره رسیده بود و فقط کافی بود تا کمی دیگر جلو برودتا پایش به روی خزه های کنار درّه بلغزد و به داخل درّه ی خروشان پرتاب شود .پاوانان آنقدر گرسنه وخشمگین بود که اصلا متوجه نشد زیر پاهایش سُرو لیز است و هر لحظه ممکن است که سقوط کند امّا هر چه برای یافتن غذاها به جلوتر می رفت کم کم متوجه شد که چه بلایی به سرش آمده است و این فکر او را بیشتر عصبانی میکرد،تااینکه لحظه ای که همه منتظرش بودند فرا رسیدو پاوانان با همه ی بدی هایش به دره ی خروشان سقوط کرد و همه حیوانات از دست او راحت شدند.

کامیلو وراشن و همه ی حیوانات آرام آرام کنار هم دیگر جمع شدند و به سرنوشت شومِ پاوانان فکر می کردند.ولی دیگر خوشحال بودندو از کامیلو و راشن تشکر کردند.

ارغوان - کودک - قصه - داستان - روانشناسی - داستان آموزنده - داستان روانشناسی - قصه کودکانه - ارغوان و کودک - خانواده - تربیت فرزند- نکات تربیتی- 




نظرات ارسال شده