گوش مروارید

قصه ی امروز ما در مورد یک خرگوش کوچولو به اسم گوش مرواریده
گوش مروارید یه خرگوش باهوشه که گوشای زیبایی به سفیدی و درخشانی مروارید داره، بخاطرهمین بهش میگن گوش مروارید . گوش مروارید توی یک جنگل بزرگ با پدرو مادر و دوستانش زندگی میکرد . روزی از روزها گوش مروارید مریض شد . اون احساس کرد سرش داغ شد و لپاش حسابی قرمز شدن . دیگه هم مثل قیل نمیتونست بازی کنه. خانوم معلم وقتی فهمید حال گوش مروارید بده به اون گفت : عزیزم تو باید بری خونه و استراحت کنی . بعد با مامان گوش مروارید تماس گرفت تا بیاد و اونو ببره خونه . مامان گوش مروارید تا این موضوع رو فهمید یک سوپ خیلی خوشمزه با پیاز و هویج و ذرت برای اون درست کرد تا زودترحالش خوب بشه . اما گوش مروارید که حال نداشت از مامانش اصلا تشکر نکرد و با بی میلی و غرغر کردن به مامانش گفت که میلی به خوردن سوپ نداره . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که سنجابک و چشم تیله ای  دوستای گوش مروارید به دیدن اون رفتن . سنجابک برای گوش مروارید چند تا فندق آوورده بود تا بخوره و قوی بشه . چشم تیله ای هم یه کیسه پر از هویج براش خریده بود . ولی گوش مروارید باز هم غرغر کرد و از اونها هم تشکر نکرد . حتی وقتی سنجابک یه فندق خوشمزه آوورد تا گوش مروارید بخوره ، گوش مروارید سریع روشو برگردوند و به سنجابک با عصبانیت گفت که منو اذیت نکن . چند دقیقه ای گذشت و تلفن خونه زنگ خورد. خانوم معلم زنگ زده بود تا حال گوش مروارد رو از مادرش سوال کنه . این بار هم گوش مروارید خیلی بی حوصله بود و اصلا قبول نکرد با خانوم معلم صحبت کنه و بخاطر زحماتش ازش تشکر کنه . چند روزی به همین شکل گذشت و هر روز دوستای گوش مروارید به دیدنش می اومدن و گوش مروارید با بی حوصلگی و بد اخلاقی با اونها رفتار میکرد و محل اونها نمیگذاشت و بابت زحمتی که میکشیدند از آنها تشکر نمیکرد . اما بعد از چند روز دوستای گوش مروارید دیگه به دیدنش نیومدند . حتی خانوم معلم هم که خیلی مهربون بود هم دیگه احوالشو نپرسید . حالا اون تنهای تنها شده بود. فقط مامان خرگوشه بود که هر روز برای گوش مروارید غذاهای خوشمزه درست میکرد تا اون قوی و پر زور بشه ولی مامان خرگوشه هم دیگه با گوش مروارید صحبت نمیکرد. چون گوش مروارید عادت کرده غربرنه. اون هیچ وقت از مامان مهربونش بابت زحماتی که میکشید تشکر نمیکرد . یک روز گوش مروارید تصمیم گرفت راجع به این موضوع با مامانش صحبت کنه . وقتی گوش مروارید از مامانش پرسید که چرا دیگه با اون حرف نمیزنه . مامان براش توضیح که چون اون بد اخلاقه و اصلا قدر زحمت ها ی مادرش رو نمیدونه . بعد مامان به گوش مروارید یک کلید طلایی یاد داد : " متشکرم "  مامان به گوش مروارید گفت این کلید طلایی باعث میشه که دوستات از تو خیلی خوشحال باشند و سعی کنند با تو از همیشه مهربان تر باشند . پس تا میتونی زمانی که دوستانت بهت محبتی میکنند از از این کلمه طلایی با لبخند استفاده کن . اون روز گوش مروارید تصمیم گرفت حتی برای مادرش هم از این کلمه طلایی استفاده کنه . اینطوری بود که از روزهای بعد همه یواش یواش با استفاده از کلمه طلایی با گوش مروارید مهربون شدند . گوش مروارید به خودش قول داد که هیچ وقت این کلمه رو فراموش نکنه و هر زمان که متوجه شد کسی طرز استفاده از این کلمه طلایی رو بلد نیست بهش یاد بده .
دوستان خوب من 
شما چقدر از این کلمه طلایی استفاده میکنید ؟

نظرات ارسال شده