جیبنگیلی غمگین

امروز یه روز پاییزی سرده . جینگیلی دلش گرفته . نه میتونه مثل روزای تابستون بره تو حیاط با دوستاش بازی کنه و نه میتونه بره توی حوض وسط خونه آب تنی کنه و با ماهی کوچولو خوش بگذرونه . فقط و فقط باید گوشه خونه بشینه و خمیازه بکشه . تو دلش به خودش میگه  "  اه ، اینم شد زندگی . من اصلا خوشحال نیستم .  "  جینگلی با خودش میگه خوش به حال بببببببه های دیه . اونا حتما خیلی چیزهای با مزه ای توی خونشون دارن . بعد با خودش بیشتر فکر میکنه و میگه خوش به حال فینگیلی . فینگیلی دوست جینگیلی هست . اون همیشه خوشحاله . جینگیلی فکر میکنه فینگیلی خیلی اسباب بازی های قشنگی توی خونشون داره . جینگیلی فکر میکنه مامان فینگیلی خیلی مهربونه تر از مامان خودشه . جینگیلی فکر میکنه فینگیلی با خانوادش هر شب میرن رستوران و شهربازی  برای همینه اون اینقدر خوشحاله . 
حالا بیایید با هم بریم خونه فینگیلی یه سری بزنیم . 
باز هم یه روز پاییزی سرده . ولی فینگیلی خوشحاله . چون با خودش فکر میکنه درسته که الان هوا سرده ولی اگه لباس گرم بپوشه میتونه گاهی توی حیاط خونه بازی کنه . درسته که الان نمیشه تو حوض خونه آب بازی کنه ولی میشه کنار شوفاژ گرم خونه نشست و با مامان و خواهر جون منچ بازی کرد . فینگیلی چند تا گلدون قشنگ داره که هر روز بهشونه آب میده و مراقبه نور آفتاب به برگ های قشنگشون برسه . تازه چند تا کتاب قصه داره که هر بار کنار خواهرجونش میشینه و میگه  "  میشه لطفا برای من کتاب بخونی  "  خواهر جون هم از اینکه یه همچین خواهر با ادبی داره خوشحاله و میگه : بله عزیزم ، حتما  . " فینگیلی گاهی نقاشی میکشه ، گاهی به مامانش تو غذا پختن و تمیز کردن خونه کمک میکنه . گاهی با خواهرش میره خرید و شیر و نون میخره ، گاهی تلوزیون میبینه و اکثرا از روزهای سرد پاییز لذت میبره . بچه ها به نظر شما تو روزهای سرد پاییز چطور میشه لذت برد ؟؟ 
راستش بچه ها  فینگیلی اصلا شبیه فکرهای جینگیلی نبود . اون هر روز پیتزا نمیخورد و شهربازی نمیرفت . مامان فینگیلی هم شبیه همه ی مامان ها بود و گاهی خسته میشد . فقط فینگیلی تلاش میکرد با خانوادش مهربون تر باشه و از زندگیش لذت ببره . همین !

قصه کودک - مهارت های زندگی – نظم – ارغوان، کودک ، ارغوان و کودک ، موسسه ارغوان ، روانشناسی کودک ، روانشناسی ، مشاوره ، داستان ، قصه روانشناسانه ، قصه های مناسب کودک

نظرات ارسال شده