جینگیلی وخودکارهای رنگی رنگی


جینگیلی وخودکارهای رنگی رنگی
.  سلام دوستان خوب و قشنگم ممنون که قصه های جینگیلی رو  با من دنبال میکنید. 
تازه گی های یک دوست خوب پیدا کرده چشم عسلیه. چشم عسلی تازه به مدرسه جینگیلی اینا اومده.  بچه ها چشم عسلی یک عالمه وسایل خوشگل و جالب داره..  مثلا یک مداد داره که شبیه ماشینه.  پاکن داره که شبیه میوه های مختلف هستند از دفتر هاش که دیگه نگم براتون.  یک عالمه  شکل های کارتونی روی دفتر هاشه.   چشم عسلی به اندازه رنگ های مداد رنگی خودکار های رنگی داره و  این تمام دلگیری را میسوزونه دلش میخواد با خودکار های رنگ چشم عسلی بازیکنه.   دلش میخواد پاک کن های خوشبو و میوه ای چشم عسلی رو بکنه تازه دلش میخواد بدون این پاک کن ها خوردنی هستند یا نه؟  ولی از طرفی هم روشن میشه مثلا چه طوری بکش و سلیقه خودکارهات رو به من قرض بده.  تازه اگه این حرف رو بزنه چشم عسلی چه فکری درمورد جینگیلی میکنه؟  جینگیلی چند روز به این چیزا فکر کرد بعد به یک راه حل خیلی خوب به سر زد با خودش گفت بهتر چند تا از وسایل چشم عسلی را فقط برای یک شب یواشکی با خودم ببرم خونه.  هیچ اتفاق بدی نمی افته فردا هم بی سر و صدا میام دوباره می گذارمش  تو کیف چشم عسلی.
 یک مسئله کمی به این موضوع فکر کردم موقع زنگ تفریح فکرش را اجرا کرد چند تا از خودکار های رنگی و پاکن های میوه ای چشم عسلی را برداشت و زود گذاشت توی کیفش.  راستش خودش هم می دونست کارش خیلی کار خوبی نیست ولی خب خیلی دلش میخواست.  آخه چاره ای نداشت.  قول میدم.  زنگ آخر خورده جینگیلی با خوشحالی از کلاس دوید بیرون تا زودتر به خونه برسه که دلش میخواست زودتر با خودکار های رنگی بازی کنه.  کتابخونه رسید سلام تند و سریع به مامانش داد و رفت توی اتاقش.  دونه دونه خودکارهای چشم عسلی را روی کاغذهای سفید می کشید چه رنگ های بامزه ای.  با خودکار نارنجی چشم و عسلی یک خورشید بزرگ کشید.  با رنگ آبی زیر خورشید یک دریا کشید خلاصه که خیلی کیف کرد بعد نوبت پاک کن ها رسید. دونه دونه درشون آورد و شروع کرد آنها را بو کردن.  چه خوب و عالی بودن جینگیلی انقدر سرگرم بازی بود که اصلا نفهمید مامان اومده توی اتاق مامان با دیدن این همه خودکار رو پاک کن تعجب کرد و پرسید: جینگیلی!   اینها از کجا آمده؟
 کمی دست و پاش رو گم کرد و گفت:ای اي اینا مال دوستمه
 مامان پرسید: پس تو خونه ما چیکار میکنه؟

جینگیل گفت آوردن باهاشون بازی کنم و پس بدم.
  مامان با مهربونی پرسید:  اونوقت از دوستت اجازه هم گرفتی؟  فقط دلش میخواست راستش رو نگه.  ولی هم میدونستم دروغ کار بدیه و هم مطمئن بود مامان از توی چشماش همه چی رو میخونه.  به خاطر همین گفت: نه اجازه نگرفتم.  آخه خجالت کشیدم.  مامان بدون این که عصبانی بشه رو به جینگیلی گفت:   میدونی این کار میتونه تورو توی دردسر بزرگی بندازه؟  جینگیلی گفته نه؟ چرا؟
مامان گفت: اول اینکه ممکن دوستت از اینکه وسایلش نیست خیلی غصه بخوره و مامانش هم از دستش ناراحت بشه که مراقب وسایلش نبوده.
 دوم اینکه  دوستات وقتی متوجه بشم تو بی اجازه وسایلشون رو برمیداری دیگه بهت اعتماد نمی‌کنن.  جینگیلی کمی فکر کرد و گفت: آخه همش یک روزه
 مامان گفت: خودمون رو جای چشم عسلی بگذاریم,  مثلا یک روز دوچرخه تو یکهو غیب بشه.  بعد بفهمیم پسر همسایه بالایی دوچرخه نداشته و فقط یک روز دوچرخه تو رو برده پارک باهاش بازی کنه.
 یکم فکر کرد و یاد روزی افتاد که کسی از دم در خونشون کفش های مامان رو برده بود.  مامان گفت: مثلا مثل کسی که چند وقت پیش کفش های شما را از دم در خونمون برده بود.  خوب اون هم شاید احتیاج داشته ببینه کفشای شما چطوریه؟
 مامان جواب داد: بله من چقدر دنبال کفش ها می گشتم و آخر پیداشون نکردم.
 جینگیلی گفت: آره من هم ناراحت شدم
 مامان گفت حالا به نظرت چه کار کنیم؟
 جینگیلی گفت: من فردا می برم همه اینها رو می گذارم سر جاش و از دوستم هم عذرخواهی می کنم.
 ولی مامان تا شب شاید چشم عسلی خیلی غصه بخوره؟  مامان یه فکری کرد و گفت: آره.نظرت چیه که  زنگ بزنیم.و بهشون خبر بدیم که وسایل چشم عسلی دست ماست. ما تاصبح مراقبش هستیم و فردا تحویلش میدیم؟  جینگیلی گفت عالیه.  خلاصه بچه ها آخر قصه اینطور تموم شد که جینگیلی خودش به دوستش خبر داد که نگران وسایلش نباشه.  عصر اون روز جینگلی و مامان از مغازه لوازم تحریر فروشی دو تا خودکار رنگی خریدند. هنوز هم پاکن های چشم عسلی بیشتر از پاکن های جینگیلیه.  باز هم یک عالمه خودکار های قشنگ داره.  ولی جینگیلی تصمیم گرفت از وسایل خودش استفاده کنه ولی اگر خیلی دلش خواست از وسایل چشم عسلی استفاده کنه، حتما  قبلش اجازه بگیره.
 مامان هم به جینگیلی قول داد که هر وقت خواست برای جینگیلی هدیه بگیره،  یک سری  با هم به مغازه لوازم تحریری بزنن تا جینگیلی هم  بتونه وسایل جالب و بامزه داشته باشه.
 دوستای خوبم به نظر شما کاری که جینگیلی انجام داده بود چه خطرات دیگه ای داشت؟  میتونید در این مورد با مامان های مهربونتون صحبت کنید.



قصه کودک - مهارت های زندگی – نظم – ارغوان، کودک ، ارغوان و کودک ، موسسه ارغوان ، روانشناسی کودک ، روانشناسی ، مشاوره ، داستان ، قصه روانشناسانه ، قصه های مناسب کودک

نظرات ارسال شده