قصه کودکانه جینگیلی و مسئولیت پذیری

جینگیلی و مسئولیت پذیری

 دوستان قشنگم سلام حالتون خوب باشه امروز می خواهیم با هم در مورد یک مشکل بزرگ که جینگیلی داره صحبت کنیم.  جینگیلی کلاس اول یعنی تا الان دوتا از دندون هاش افتاده و دوباره در اومده خیلی از این که داره بزرگ میشه خیلی خوشحاله. دلش میخواد زودتر همه الفبا رو یاد بگیره تا بتونه خودش تنهایی به خونه و بنویسه. جینگیلی دلش میخواد خودش بتونه برای خودش یک عالمه کتاب قصه خوشگل بخونه. مامان جینگیلی از این بابت خیلی خوشحال فقط یکمی از دست جینگیلی ناراحته می دونید چرا؟ آخه جیگیلی دائم هر کاری که مامانش ازش میخواد انجام نمیده و میگه من خسته ام! من نمیتونم! این کار به من مربوط نیست!
مامانش خیلی نگران بچه ها!
آخه مگه میشه کسی نتونه کارهای شخصی خودش را انجام بده برای همین هم یک روز صبح مامانش تصمیم گرفت شبیه جینگیلی بشه.
اونروز عین هر روز دیگه ای وقتی صدای ساعت به گوش جینگیلی رسید از خواب بیدار شد ولی از صبحانه خبری نبود. یک نگاهی به اطراف کرد و دنبال مامانش گشت ولی از مامان خبری نبود جینگلی بعد از حال و پذیرایی سرک کشید تو اتاق خواب مامان و با تعجب دید عه، مامان تو اتاق خوابه

 گفت: مامان خوابیدی؟!  من باید برم مدرسه پس صبحانه من کو؟
-  خسته ام امروز خودت برای خودت صبحانه درست کن. 
با ناراحتی گفت آخه دیر میشه.
 مامان گفت صبحانه تو به من ربطی نداره. پسرم اگه نمیتونی بدون صبحانه برو مدرسه…  جینگیلی به مامان گفت: پس  بیا با هم آماده بشیم. 
اما دوباره مامان گفت من نمیتونم پسرم.
 جینگیلی اون روز با ناراحتی رفت مدرسه راستش توی مدرسه هم خیلی بهش خوش نگذشت.  گرسنه هم مونده بود.  واقعیت این بود که جینگیلی می تونست خودش هم برای خودش و شیر و کیک بخوره ولی دلش  می خواست مامانش کنارش باشه.  و مثل همیشه موقع مدرسه رفتن همراهیش کنه. 
خلاصه ظهر که شد جینگیلی سوار سرویس شد تو دلش دعا میکرد حال مامان خوب شده باشه و با هم ناهار بخورند. 
وقتی رسید خونه دیدم مامان داره نماز میخونه و یک قابلمه کوچولو رو گازه. در قابلمه رو باز کرد دید: به به لوبیا پلو است. آخه جینگیلی عاشق لوبیا پلو بود. با خوشحالی رفت قاشق و چنگال و بشقاب آورد.! مامانش نمازش تموم شد و گفت به به پسر قشنگم خوش اومدی!
 جینگیلی پرید بغل مامان و گفت: مامان جون خوب شدی؟  بیا با هم ناهار بخوریم.  مامان گفت پسرم من برای خودم ناهار درست کردم تو هم میتونی بری برای خودت ناهار بخری چون فقط غذای خودمه به خودم مربوطه.  جینگیلی خیلی ناراحت شد.  قطره های اشک دونه دونه از چشماش می اومد رفت تو اتاقش و سرش رو گذاشت رو زانوهاش و شروع کرد به گریه.  دید دست مهربون مامان داره سرش رو نوازش میکنه.  سرش رو بلند کرد و گفت: دیگه دوستم نداری مامان، دیگه برام غذا درست نمیکنی؟  مامان گفت: من همیشه دوست دارم پسرم ولی شبیه تو شدم تا ببینی خوبه یا نه؟  جنگلیلی با تعجب گفت: یعنی چی؟  یعنی اینکه وقتی بهت یه مسئولیت میدم میگم زباله‌ها را ببر دم در  و تو نمی بری من هم غمگین میشم شبیه تو.
 جینگیلی گفت: آخه سخته.
 مامان جواب داد: یعنی به نظرت کارهای خونه برای من سخت نیست؟  ولی من به خاطر خوشحالی تو همه کار می کنم.  ولی اگر قرار باشه مسئولیت‌های تو رو هم  انجام بدم خسته میشم.  مریض میشم. تو دلت میخواد یه مامان ناراحت داشته باشی؟
 جینگیلی زود جواب داد: نه اصلا.  من خودم مسئولیت های خودم را انجام میدم.  مثل یک مرد.
 مامان گفت پس من روی  تخته اتاقت هر هفته  مسئولیت هات رو مینویسم تا فراموش نکنی.  حالا بدو برو میز ناهار را آماده کن!


قصه کودک - مهارت های زندگی – نظم – ارغوان، کودک ، ارغوان و کودک ، موسسه ارغوان ، روانشناسی کودک ، روانشناسی ، مشاوره ، داستان ، قصه روانشناسانه ، قصه های مناسب کودک

نظرات ارسال شده