داستان فینگیلی و فندوق شکمو در مدرسه

داستان فینگیلی و فندوق شکمو در مدرسه-مهارت مقابله با قلدر 
دوستان خوبم سلام 
تو داستان قبلی درمورد فینگیلی و مشکلی که داشت صحبت کردیم.اگر یادتون باشه فینگیلی توی مدرسه یک همکلاسی قلدر داشت که بچه ها رو مجبور می کرد کارهاش رو انجام بدن و گاهی خوراکی های بچه ها رو میخورد.فینگیلی این مشکل رو به مادرش گفت و حالا باهم راه افتادن به سمت مدرسه. 
توی حیاط مدرسه سفید سفید بود.دونه های برف مثل یک تور سفید کف حیاط مدرسه جمع شده بودند.فینگیلی عاشق درست کردن ادم برفی بود.با خودش گفت زنگ تفریح با بچه ها یک ادم برفی خوشگل درست میکنم.دوتا دکمه گرد سیاه ویک هویج بزرگ هم از خونه توی کیفش گذاشت تا به جای چشم ها ودماغ ادم برفی از اونها استفاده کنه. 
زنگ تفریح که شدفینگیلی با صدای بلند به بچه ها گفت:"بچه ها کی میاد ادم برفی درست کنیم؟" 
جینگیلی و موحنایی وقلقلی گفتند :ما !ما! 
بعد همشون لباسا های گرمشون رو برداشتندودستکش های پشمی شون رو دستشون کردند و سمت حیاط مدرسه دویدند. 
یه گوشه از حیاط پر از برف دست نخورده بود.شروع کردند تن ادم برفی رو اماده کردن. 
قلقلی از توی باغچه  کنار حیاط چندتا سنگ گیر اورد که برای کمه های لباس استفاده کنند. 
تقریبا سر ادم برفی هم درست شده بود.فینگیلی با خوشحالی هویج نارنجی رو گذاشت به جای دماغ ادم برفی که دستی از پشت سرش اومد وهویج روازروی صورت  ادم برفی برداشت. 
بله!حدس شما درسته.فندوق شکمو بود.بعدم قاه قاهخندید وگفت"چقدر دلم میخواد برای زنگ تفریح ،هویج بخورم 
قلقلی با ناراحتی گفت:ولی این هویج برای دماغ ادم برفیه 
فندوق شکمو خندید و گفت:حالا که برای تغذیه این زنگ منه.تا چند دقیقه دیگرهم مستقیم میره تو دلم. 
فینگیلی که به به مامان قول داده بود. دیگه از فندوق شکمو نترسه،با صدای بلند گفت:زود باش هویج ما رو بده.اگر دلت هویج میخواد،می تونی از پدر و مادرت بخوای برات هویج بخرن.ولی این هویج مال ماست.فندوق شکمو داد زدو گفت:اصلا هم این کارو نمیکنم.من الان دلم هویج میخواد که دارم. 
فینگیلی گفت :نه تو الان باید هویج رو به من برگردونی. وگرنه.. 
فندوق شکمو دادزد:و گرنه چی؟مثلا چیکار میکنی؟ 
بعد هم دستش رو دراورد بالا تا فینگیلی رو بزنه.اما قلقلی دستش رو گرفت و گفت:اجازه نمی دیم ، دوستمون رو بزنی.مو حنایی هم سریع هویج رو از دست فندوق شکمو در آورد و به سمت اقای ناظم دوید و قصه رو برای اقای ناظم گفت. 
اقای ناظم به سمت ادم برفی اومد ورو کرد به فندوق شکمو و گفت:چه خبر شده بچه ها؟ 
فینگیلی گفت:اقا اجازه،فندوق دماغ ادم برفی ما را برداشته بود،ما هم ازش پس گرفتیم 
فندوق شکمو دوباره خواست دادبزنه که اقای ناظم گفت:"صدای تو بیش از اندازه بلنده و این گوش منو اذیت می کنه.لطفا اروم حرف بزن" 
فندوق شکمو گفت:"من دلم هویج میخواد!" 
اقای ناظم از اون پرسید:"خودت توی تغزیه هات ،هویج داری؟" 
فندوق گفت :"نه!" 
اقای ناظم گفت:پس اجازه نداری به وسایل بچه ها دست بزنی. 
فندوق شکمو رو کرد به فینگیلی و گفت:حالا ئاستا ببین جه بلایی به سرت میارم. 
فینگیلی هم محکم جواب داد:من از تو نمیترسم.اگر اذیتم کنی،دوباره به اقای ناظم میگم. 
اقای ناظم با مهربونی دستی روی فینگیلی کشید. 
فندوق شکمو هم که چاره ای نداشت،ول کرد و رفت. 
اون روز فینگیلی خیلی خوشحال بود که اصلا نترسیده وبلاخره تونسته جلوی فندوق شکمو رو بگیره. 
دوباره زنگ کلاس خورد و فینگیلی وبچه هاادم برفی قشنگی که ساخته بودند رو تنها گذاشتند وبه سمت کلاس دویدند....



قصه کودک - مهارت های زندگی – نظم – ارغوان، کودک ، ارغوان و کودک ، موسسه ارغوان ، روانشناسی کودک ، روانشناسی ، مشاوره ، داستان ، قصه روانشناسانه ، قصه های مناسب کودک




نظرات ارسال شده