قصه کودکانه جینگلی و ساعت خوابیدن

قصه ی جینگلی و ساعت خوابیدن
سلام بچه ها جون امیدوارم حالتون خوب باشه


 امروز هم مثل بیشتر روز جینگیلی  تو مهد کودک شاد و خوشحال بود.  کلی هم با بچه ها بازی کرد و حسابی بهش خوش گذشت.  ساعت ۱۲ که شد خانوم مربی رو کرد به بچه ها و گفت: زود و سائل تون رو جمع کنید چون همین حالا باید بریم خونه.
 جینگیلی هم وسایلش را جمع کرد و جلوی در مهدکودک منتظر مامان ایستاد.  ولی وقتی یک نفر دیگه رو جای مامان دید از خوشحالی جیغ کشید.  اگر گفتید کی بود؟  مامان بزرگ
 مامان بزرگ مهربون جینگیلی که خونشون تو روستا بود و فقط گاهی به خونه اونها می اومد وقتی هم که می اومد همیشه کلی خوراکی های خوشمزه برای جینگیلی می آورد.
 بچه ها: جینگیلی انگار از خوشحالی بال در آورده بود…
 خلاصه تا شب با مامان بزرگ بازی کرد و خوش گذروند.  شب که شد سر ساعت ۹ مامان به جینگیلی گفت چینگلی جونم زود بلند شو آماده شو برای خواب
 ولی بچه ها جینگیلی دلش نمی خواست بخوابه.  اون دلش می خواست تا دیر وقت کنار مامان و مامان بزرگ بشینه و با مامان بزرگ بازی کنه.  به خاطر همین شروع کرد به گریه و زاری و اصرار زیاد که من دوست ندارم به خوابم
 بزرگ لبخند زد و گفت: قصه من رو گوش بده اگر بعدش باز هم دلت میخواست بیدار بمونی هیچ اشکالی نداره.
 مامان بزرگ قصه اش رو اینجوری شروع کرد:
 منم مثل تو از خوابیدن اصلا خوشم نمیومد و هرشب مجبور بودم با زور بخوابم تا اینکه یک شب وقتی بابام اومد خونه یه خرگوش سفید با خودش آورد. اخه بابای من چوپان بود. به من گفت: وقتی گوسفند هارو به  چرا برده بود این خرگوش را از لابلای بوته های خار پیدا کرده بود.
 اسم خرگوشم رو گذاشتم برفک.  برفک رو خیلی خیلی دوست داشتم و عاشقش بودم.  برفک هم خیلی من رو دوست داشت و کلی با من بازی می کرد.  من اصلاً از بازی با برفک خسته نمی شدم.  مامان و بابام هم که دیگه از دست من خسته شده بودند شبها به من نمی گفتند زود بخواب چون اگر هم می گفتند من اینقدر سرگرم بازی با برفک بودم که  متوجه نمی شدم.  چند روزی گذشت من خیلی سرم درد میکرد دست و پاهام هم درد میکرد تازه بد اخلاق هم شده بودم و گاهی سر برفک داد میزدم برفک هم دیگه خوشحال نبود اون هم بد اخلاق شده بود و با من بازی نمی کرد بعد از چند روز برفک مریض شد حتی غذا هم نمی خورد.
 مامان بزرگ  از جینگلی پرسید تو میدونی چرا برفک اینجوری شده بود؟  جینگیلی گفت نه نمیدونم
 مامان بزرگ ادامه داد:
 من چون برفک رو خیلی دوست داشتم اصلا نمی تونستم تحمل کنم که مریض باشه،  رفتم پیش مامانم و گفتم" برفک دیگه با من بازی نمیکنه. اون دیگه  خوشحال نیست حتی غذا هم نمیخوره اگر اینطوری پیش بره اون میمیره.
 مامان گفت: خوب حق داره.  تو اصلا نمی ذاری بخوابه.  تازه خودته نمیخوابی. ببین صورتت  چقدر لاغر زرد شده. 
 من همون موقع رفتن جلوی آینه، مامان راست می گفت من خیلی لاغر شده بودم نق نقوه هم شده بود
 خرگوش هم مریض شده بود. 
 مامان بهم گفت اگر میخوای حال خودت و خرگوش بهتربشه شب ها زودتر بخواب و بذار خرگوش هم استراحت بکنه. 
 من هم همین کار رو کردم. کم کم هم خودم خوش اخلاق تر شدم.  هم برفک حالش خوب شد. 
 حالا تو به من بگو جینگیلی.  تو دوست داری نق نقو  و بد اخلاق باشی؟ 
 جینگیلی سریع گفت نه اصلا دوست ندارم
 مامان بزرگ خندید و گفت پس باید چیکار کنیم؟ 
 جینگلی گفت: باید زود بخوابم ولی.....  دلم میخواد پیش شما باشم. 
 مامان بزرگ با مهربونی دستی به سر جینگیلی کشید و گفت منم دوست دارم پیش تو باشم بنابراین کنار تو می مونم تا خوابت ببره




نظرات ارسال شده