داستانی از کنترل خشم

سلام دوستان خوب ارغوان

دکتر سمانه رضایی هستم. دکترای روانشناسی دارم و اینجا با هم میخواهیم مهارتهایی را یاد بگیریم که میتوانیم به کمک این مهارت ها بهتر زندگی کنیم. از زندگی لذت ببریم و اطرافیان ما هم از اینکه کنار ما هستند لذت ببرند و خوشحال باشند. من خیلی خوشحال میشوم که شما برایم بنویسید آیا این مطالب برای شما مفید است یا نه. یا اگر به مشکلی برخورد کردید برای من بنویسید تا آن را با هم حل کنیم.

دوستان امروز میخواهیم در مورد خشم و راههای کنترل آن صحبت کنیم. اول از همه با هم خشم را تعریف میکنیم. خشم یک احساس است که ما قسمتی از آن را در بدنمان و قسمتی از آن را در فکرمان تجربه میکنیم. ما زندگی خشمگین میشویم که نا کام شویم. یعنی وقتی چیزی را میخواهیم و به آن نمیرسیم خشمگین میشویم. حالا این خشم میتواند کم باشد در حد یک دلخوری کوچولو یا زیاد باشه در حد یک دعواو کتک کاری خیلی بزرگ. البته خوب است بدانیم کهخشم احساسی طبیعی در بدن است و هر انسانی نیاز دارد که آن را داشته باشد تا زمانی که در معرض خطر قرار گرفت از خودش مراقبت کند.

شاید این سوال برای شما پیش بیاید که اگر خشم یک امر طبیعی است پس چرا همه به ما میگویند باید آن را کنترل کرد؟

علت این مسئله این است که گاهی خشم زیاد ما را به دردسر می اندازد. مثلا اکثر کسانی که به دیگران آسیب زیاد زده اند یا حتی کشته اند فکر میکنند وقتی خیلی خیلی خشمگین بوده اند این اتفاق افتاد. پس ما باید سعی کنیم به خشم خودمان جهت بدهیم و طوری برخورد کنیم که خشم در کنترل ما باشد نه اینکه خشم ما را کنترل کند. دوستان خوبم در ادامه یک داستان از پیامبر خوب و عزیزمان می آورم تا با هم به اهمیت کگنترل خشم پی ببریم:

روزی مردی نزد پیامبر رفت و به پیامبر گفت یا رسول الله یک کار خوب به من تعلیم بدهید. پیامبر نگاهی به فرد کردند و فقط یک جمله به او گفتند: برو و خشمگین مشو.

آن مرد با خود فکر کرد چه کار آ سانی و به سمت قبیله خود بازگشت. چند روزی گذشت و بین قبیله ها جنگ در گرفت. هر دو قبیله خشمگین، اسلحه هایشان را برداشته و دربرابر هم ایستادند. آن فرد هم مثل باقی مردان قبیله اش اسلحه اش را برداشت که به جنگ برود. ناگهان یاد کلام پیامبر افتادکه فرمودند خشمگین مشو. مرد اسلحه را کنار گذاشت و به سمت مخالفین رفت و گفت ای مردم اگر هر جراحت یا قتل یا زدن بی موردی از سمت قبیله ما برای شما اتفاق افتاد خون بهایش را من میپردازم ولی بیایید تا به جای جنگ با هم حرف بزنیم.

رییس قبیله مخالف که صحبت های صلح آمیز او را شنید گفت: ما جریمه را نمیخواهیم چون ما هم بسیار خشمگین بودیم و کارهای نا پسند انجام دادیم. پس ما باید جریمه شویم. آنگاه با هم آشتی کردند و مرد توانست به کمک همان یک جمله ای که پیامبر گرامی شنیده بود جلوی قتل و خونریزی را بگیرد.

البته باید یادمون باشه که گاهی طرف مقابل ما بسیار ظالم و زورگو است و با اینکه ما تمایلی به دعوا نداریم اما مجبوریم از خودمون دفاع کنیم.

دوستان خوب من

فعلا این بحث را متوقف میکنیم ولی من حتما دوباره برای شما مطلب خواهم نوشت و منتظر سوالات و نظرات شما هستم.

ارغوان و راه های کنترل خشم در نوجوان 




نظرات ارسال شده